دوست مجازی
سلام دوست مجازی
نمی دانم از کدام شهری!
پیری یا جوان؟نزدیکی یا دور؟
اما می دانم همسفریم و مقصد مشترکمان یکیست.
دعایم برایت سعادت دنیا و آخرت است.
سلام دوست مجازی
نمی دانم از کدام شهری!
پیری یا جوان؟نزدیکی یا دور؟
اما می دانم همسفریم و مقصد مشترکمان یکیست.
دعایم برایت سعادت دنیا و آخرت است.
تنهایی همدیگر را بردارید!
مثلِ تکه نخ ِ مانده رویِ لباس!
همینقدر ساده:)
بهش میگفتند «زیرآبزنِ کلاس»، هردفعه زیرآب یکی را میزد و هرچقدرهم نامحسوس، همه مطمئن بودند کار کار خودش است، چون سابقهاش بدجور خراب شدهبود. استعداد زیادی نداشت وشاید بیشتر به اینخاطر که تمام انرژی و وقتش را متمرکز روی رفتار بقیه کردهبود تاسوژهای گیر بیاوردو زیرآب یکی رابزند یا کار یکی راخراب کند و برای خودش کِیف کند، از آن کِیفهای کثیف. انگار روزهایی که زیرآب نمیزد، حالش خوب نبود، عادت کردهبود به این کار و این عادت، هر روز از بچههای کلاس دور ترش میکرد و در درسها ضعیفتر میشد.
یکبار سرِ کلاس شیمی اجازه گرفت برود حیاط و آب بخورد، اما وقتی برگشت، زیادی کِیفش کوک بود و این برای همهی ما ترسناک بود، هرکس داشت به کارهاو ضعفهایی که ممکن بود بروز دادهباشد فکر میکرد.
طولی نکشیدکه از دفتر مدرسه مرا خواستند، انگار اینبار قرعه به نام من بود، بااضطراب ازجا بلند شدم و درطول مسیر، به جوراب و ناخن و لباسم نگاه کردم تاببینم ایراد را از کجای من در آورده. اجازه گرفتم و از در دفتر رفتم داخل، مدیر داشت بالبخند نگاهم میکرد، گفت بیا جلو، دستش روی دفتری بود که خیلی برام آشنا بود. یعنی این دفتر خاطرات من بود؟ آنجا چهکار میکرد؟ کار کارِ خودِ زیرآبزنش بود، زنگ تفریح آن را بدون اجازه از کیفم برداشتهبود و مابین کلاس، آن را زیر لباسش گرفته و تحویل مدیر دادهبود. خلاصه مدیر سرش را پایین انداخت و آن را بازکرد و بالبخند و آرام، چندصفحهای از آن را ورق زد، گفتم: «خانم اجازه! امروز اشتباهی توی کیفمان مانده، بهخدا...» بدون اینکه نگاهم کند انگشت اشارهاش را به نشانهی سکوت، روی لبش گذاشت که یعنی چیزی نگو خودم همه چیز را میدانم و به مطالعهی شعرهای من ادامه داد. بعد، آرام سرش را بالا گرفت و گفت:«چه خط و استعداد خوبی داری فلانی، چرا زودتر رو نکردهبودی!» و من شوکه بودم از این برخورد و کلی در دلم ذوق کردم. همان روز، مدیر مدرسه فراخوان مسابقه شعری را به من داد ومن به تشویق او شرکت کردم و ازقضا نفر اول هم شدم! بعد از آن ماجرا، هم رابطهی من با مدیر و دفترمدرسه خوب شد، هم هرهفته و هرماه، جوایز مختلفی برنده میشدم و مقامهای خوبی کسب میکردم و این را مدیون زیرآب زن معروف کلاسمان بودم.
اینجاست که باید گفت: «عدو شود سبب خیر، اگر خدا خواهد.»
خلاصه که برای دیگران بد نخواهیم، خدا بیشتر بلندشان میکند! سعی بر تخریب رابطهی آدمها نکنیم، کائنات صمیمیترشان میکند. خوب بخواهیم برای دیگران تا عزیز بمانیم و قابل احترام...
#نرگس_صرافیان_طوفان
دل نوشته یک پزشک ⛱⛱ تازه دیروز پی به جهل خویش برده ام.. روز گذشته ماشینم را کمی دورتر از یک سوپر مارکت برای خرید پارک کردم هنگامی که از ماشین پیاده شدم، پسر بچه ی حدودا ۶ تا ۷ ساله ای بسته ایی آدامس را برای فروش به طرفم گرفت پول نقد همراه نداشتم و نخریدم وارد سوپر مارکت شدم. پسرک رنگ پریده کمی کنار پیاده رو راه رفت و با هر عابری برای فروش آدامسها صحبت کرد، کسی چیزی نخرید. رفت و روی لبه ی باغچه ی مقابل سوپر نشست. من که از داخل سوپر نظاره گر بودم با خودم گفتم یک کیک و آبمیوه برایش بخرم (چیزی که اغلب در ماشین برای کودکان کار می گذارم) در یک لحظه تصمیم دیگری گرفتم، پسرک را به داخل فروشگاه آوردم و گفتم هر چه دوست داری بردار به حساب من. گفت هر چی میخوام؟! گفتم بله. رفت داخل ردیفها و چند دقیقه بعد برگشت فکر میکنید چه برداشته بود؟؟!! یک رب کوچک ، یک روغن کوچک ، نخود و لوبیا و سویا از هر کدام یک بسته ! پنجه ی بغض آنچنان گلویم را فشرده بود که نتوانستم حرفی بزنم فقط رب و روغن را از دستش گرفتم و بزرگترش را برداشتم همیشه فکر میکردم فقر را می شناسم و کودکی را! در نظر من رویاهای کودکانه همیشه قدرت داشتند و می اندیشیدم کودک همیشه کودک است ! و رویاها و خواسته هایش از هر چیزی قوی تر! دیروز فهمیدم که لفظ کودکان کار چقدر نامناسب است. فقر خیلی زودتر از آنکه این فرشته های معصوم وارد دنیای کار شوند کودکی شان را بلعیده است ! من گفته بودم هر چه دوست داری! و او مثل یک مرد نان آور فقط به مایحتاج اندیشیده بود! حتی لبهای کوچک خشک رنگ پریده اش را به یک آب میوه میهمان نکرد ! گفتم بیشتر بردارم میتوانی ببری؟ پاسخش این بود: من خیلی قوی هستم. راست می گفت خیلی قوی بود شاید هم فقر خیلی قوی بود ! خیلی خیلی قوی تر از رویاها و خواسته های کودکانه من یک پزشک این سرزمینم آنچه از رنج و درد و غصه بود در این سالها از بیمارانم دیده و شنیده بودم! ولی در ذهن من رویای کودکی همیشه قوی و زنده بود که " در این قحط سال دمشقی " مرد و پژمرد! میخواهم به جای تهنیت، نفرین بفرستم! نفرین و نفرین بر دستهای بزرگ و مغزهای تهی که این حجم از فقر و فلاکت و بدبختی را بر قلب بزرگ فرزندان کوچک سرزمینم " سرزمین شعر و عشق و آفتاب " تحمیل کرده اند...⛱
منم مث قدیمیا میگم:دختر باید سنگین و رنگین و رنگین و رنگین باشه
سنگینیشو که خودشو ترازو باید تشخیص بدن،اما رنگینیش
باید اونقدری باشه که رد که میشه همه صورتیای دنیا به عشق و احترامش بلند شن
باید اونقدری باشه که رد که میشه همه گلگلیای از جاشون کنده شن
و همه فسفریا و خالخالیا جیغ و هورا بکشن
باید رد که میشه آسمون با اون همه آبی بپره رژ قرمزَشو بزنه که کم نیاره
دختر باید همچین رنگین باشه که همین که پاشو رو زمینِ خدا میزاره فرشتهها بهم بگن:مام پاشیم بریم اون لاک قشنگمونو بزنیم.دختر باید رنگین باشه
یعنی همین که میخنده خدا هوس کنه بهشتو از اول رنگآمیزی کنه.دختر باید رنگین باشه یجوری که وقتی میبینیش تا عمر داری
رنگ موهاش
رنگِ نگاش
خندههاش
لاکش
رنگِ چشاش و رنگِ صداش
یادت نره.دختر باید همهی رنگای دنیا باشه
مثل یه پرندهی کوچولوی رنگی رنگی که تو هفتا آسمون آزاده و خوشبخت
روحشم باید یاسی کمرنگ باشه
یا گلبهی یواش
اما فک میکنم روح همهی دخترا سفیده یکدسته.دختر باید بلد باشه با هر ساز زندگی برقصه
و همیشه شجاعانه و شریف شاد باشه
دختر باید انقدر قوی باشه که همه گریههاش فقط از سر ذوق باشه
دختر باید بدونه دختربودن و موندن آواز خوندن رقصیدن و شادی وظیفه و رسالتشه نه جرمش
حسنا_میرصنم
خیانت که شاخ و دم ندارد جانم! شاخ فیل شکستن هم نیست آپولو هم نمیخواهی هوا کنی که همه بتوانند متوجه آن شوند خیلی ساده است؛ همین که با کسی حرف بزنید که طرف مقابلتان گفته باشد که با او حرف نزن همین که در پنهان و خفا کاری کنید و مطمئن باشید اگر طرفتان بداند دلخور میشود، عصبی یا ناراحت همه و همه اسمش خیانت است دیگر! حتما که نباید مچتان را با او روی یک تخت یا درون پارک و باغ و بوستان بگیرند!.... گاهی همین کار های کوچک هم حکم خیانت را دارند. زیر پست غریبه ای ببیند شمارا اسم غریبه ای را در صفحه چتی، پیامی، دایرکتی جایی ببیند یا اصلا نبیند، همین راه پیدا کردن غریبه های غیر هم جنس میان خلوت های دونفره تان یعنی "خیانت" همینقدر ساده! دروغ گفتن که دیگر به کنار که چه کوچک چه بزرگش، چه مصلحتی و چه غیر مصلحتی آن هیچ جایی یعنی هیییچ جایی میان دونفره ها ندارد...! میبینید؟ خیانت کردن چقدر ساده است؟ وفادار ماندن در این زمانه دیگر جزو کارهای سخت است و دشوار وگرنه دو رویی و خیانت و دروغ که دیگر آب خوردن است وفاداری شاخ فیل شکستن است نه "خیانت"....! ماندن پای هم ارزش دارد و ارزش گذاشتن به هم به حرف های هم و به گفته های هم! همین..! . حسن علی نژاد
در تمامِ رابطهها میتواند وسوسهای برای تجربهی شخصی دیگر و رابطهای دیگر وجود داشته باشد. کشف بدن و ذهنِ آدمی جدید همیشه هیجان انگیز است و گاهی وقتی هیجانِ اولیه کشفِ یک آدم تمام میشود صدای وسوسهها بلندتر میشود. وقتی میپذیریم وسوسه ی اغاز کردنِ رابطهها وجود دارند و متوجه حضور آن در درونمان میشویم قدرتمندتر میشویم و بیشتر متوجه میشویم چطور به وسوسهها پاسخ دهیم. پذیرشِ وجودِ بخشی در ما که مدام میخواهد ما را در رابطههایمان بی قرار کند سخت است اما به ما قدرتی میدهد که بدانیم قرار نیست همیشه وسوسه هایمان را تبدیل به عمل کنیم. در نهایت بودن در رابطههای صمیمیِ عمیق زمانی امکان پذیر است که انقدر بزرگسال باشیم تا بتوانیم وسوسه ها را ببینیم؛ آن ها را تبدیل به رفتار نکنیم و انقدر عاقل باشیم که بدانیم همه ناکاملند و روزی دل بدهیم به ادمی ناکامل و به او عشق بورزیم و برای تولید صمیمت تلاش کنیم. چه ما خوشمان بیاید یا نه وسوسهها، امیال و گاهی برانگیختگی بدنی رخ میدهد و قطعا این انتخابی شخصیست که با وسوسهها چه کنیم. گاهی ما وسوسههایمان را تبدیل به رفتار میکنیم چون در مقابل صداهای درونمان احساس ضعف و ناتوانی میکنیم. معمولا صدای وسوسهها زمانی بلندتر میشوند که رابطهمان با یارمان هیجانانگیز نیست؛ که راضی نیستیم ؛که دیگر به چشممان جذابیت گذشته را ندارد؛ که دیگر ما را به هیجان نمیآورد و برایمان معمولی شده است! وسوسه شدن در دستان ما نیست. میلِ به تجربه کردنِ فردی جدید همیشه ممکن است حضور داشته باشد اما تبدیل وسوسهها به رفتار قطعا در دستانِ یک فردِ بزرگسال است نه کودکی که وسوسهها دلیلِ اجرای رفتارهایش هستند. ما هیچگاه در هیچ رابطهای راضی نخواهیم ماند. نارضایتی بخشی از انسان است. رابطههای طولانی مدت به تعهد و تولید صمیمیت احتیاج دارند. اگر بعد از شنیدنِ هر وسوسه برگردید و دوباره برای رابطهتان تلاش کنید متوجه میشوید میتوانید به نوعی دیگر هیجان را تجربه کنید. هیجانِ تلاش برای صمیمیتر شدن و دل دادنی دوباره به یک آدم معمولیِ تکراری. شاید رازِ رابطههای صمیمانهی طولانی در همین است. آگاهی به معمولی بودنِ خودمان و یارمان و دل دادن به آن. آدم های موفق در روابط طولانی سعی میکنند نارضایتیهایشان را ببینند، وسوسهها را بشنوند و باز هم برای تولید صمیمیت تلاش کنند. متن#پونه_مقیمی