ما کوچیکا خدامون بزرگه

من برم هیشکی تنها نمیشه بغض ابری برام وا نمیشه
طفلکی مادرم بعد من حتما افسرده میشه
کاش میشد اینو لااقل بدونی موندم اینجا که تنها نمونی
عاشقم واقعا نه از این عشقای یه قرونی
زندگی عین دریای بی آب من همش راه میرم بی تو تو خواب
مثل یه کوریم که عصاشو داده به دست یه کرم شب تاب
آخه تو چی میدونی ازم که رو تنم جای چنگال گرگه
پا گذاشتم رو قلبم که له شم ما کوچیکا خدامون بزرگه
من برم هیشکی تنها نمیشه بغض ابری برام وا نمیشه
طفلکی مادرم بعد من

 

بچگیم توپ چهل تیکه بودم ته اون کوچه تاریکه بودم
خیلی سالا گذشت تا دلم ریشه زد تو وجودم
خیلی سالا رو یادم نمونده دورمم خیلی آدم نمونده
من هنوز حرف دارم با چشات درد و دل کم نمونده
زندگی عین دریای بی آب من همش راه میرم بی تو تو خواب
مثل یه کوریم که عصاشو داده به دسته ی کرم شب تاب
آخه تو چی میدونی ازم که رو تنم جای چنگال گرگه
پا گذاشتم رو قلبم که له شم ما کوچیکا خدامون بزرگه
من برم هیشکی تنها نمیشه

حرف دلم

كاش معلمی بود و انشائی میخواست«روزگار خود را چگونه میگذرانید؟» تا چند خطی برایش درد و دل كنم.

حالم اصلاً روبه راه نیست. بغض دارم، بغضی خفه كننده.

كسی میداند راه بالا آوردن بغض را آیا؟

خیلی سخت است همه تو را قوی بدانند و بنامند.

برای دیگران كوه باشی اما تو، تو دلت ذره ذره بشکنی و سرشار از

حسرت باشی و نتوانی فریاد بزنی:

- بابا به خدا من هم آدمم ، دل دارم ، آرزو دارم، مگر میشود

فراموش كرد گذشته را؟ یا چشم پوشید از آرزوها؟

دلم برای خودم تنگ شده. كاش میشد ریموو كنم تلخکامی هایم

را، غصه هایت كه ریخت. تو هم همه را فراموش كن.

دلت را بتکان، اشتباه هایت تالاپی میافتند روی زمین. بگذار

همانجا بماند. فقط از میان اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون

بکش. قاب كن و بزن به دیوار دلت. دلت را محکمتر اگر بتکانی،

تمام كینه هایت هم میریزد.

محکمتر از قبل بتکان. تا این بار هم آن عشقهای گربه ای هم

بیفتد! حالا آرامتر و آرامتر بتکان تا خاطرههایت نیفتد.

تلخ یا شیرین چه تفاوت میكند؟ خاطره خاطره است. باید باشد،

باید بماند. كاش میدانستی كه بی طاقتی ام هم از همین است.

زمانی كه حرفی تلخ را بر زبان جاری میسازم و میخندم و تو

دلگیر میشویی. چه قدر میان این افکار سردرگمم.

لذت بودنت، ترس نبودنت، چشمهای بیقراری كه لحظه هارا

میشمارد، صبوری بی انتهای قلب كم طاقتم، هیچكدام را

نمیدانی و تنها حرفی تلخ را میشنوی كه میان خنده های تلخترم

بر زبان جاری میشوند!

خودم

من کسی مثل خودم را در زندگی ام نداشته ام و نمی دانم دلتنگ خودم شدن خوب است یا بد....
یا اصلا می شود دلتنگ کسی مثل من شد؟
فقط می دانم اگر کسی را داشتم که سر فصل آرزوهایش هستم و دغدغه ی بزرگ خوشحالی من است ،موقع رفتن حتما دودل میشدم!
حتما سعی میکردم آینده ی بدون او را تصور کنم!
کمی تردید می کردم و به فکر فرو می رفتم....
به بهانه هایی که قبلا داشته و اکنون ندارد فکر می کردم...
به سکوتش و آرامشی که ظاهرا دارد اما درونش پر از دلهره ی نداشتنم است هم فکر می کردم...
من حتم دارم اگر کسی مثل خودم را داشتم ،فکر همه ی این ها را میکردم و پای رفتنم لنگ می زد!
چون دلتنگ ان آدمی می شدم که من همه چیزش هستم...
لازم بود تو هم دم رفتن چمدانها را زمین بگذاری و برای یک ثانیه با چشمان بسته به من و گذشته ای که با من داشتی فکر کنی....
شاید تصور نبودم تن روحت را می لرزاند و دلت تنگ آدمی می شد که زمانی به او گفته بودی "دوستت دارم....!"
#زیور_شیبانی

سلام پاییز

تنهایی

مثل باران پاییزی

وسوسه قدم زدن است در خیابان …

که می روی و باز می گردی و تازه می فهمی ،

خیس شده ای تا مغز استخوان هایت !

سلام پاییز