مداد رنگی
ما انسان ها مثل مداد رنگی هستیم
شاید رنگ مورد علاقه ی یکدیگر نباشیم
اما روزی برای کامل کردن نقاشی مان به یکدیگر نیاز خواهیم داشت
به شرطی که همدیگر را تا حد نابودی نتراشیده باشیم …
ما انسان ها مثل مداد رنگی هستیم
شاید رنگ مورد علاقه ی یکدیگر نباشیم
اما روزی برای کامل کردن نقاشی مان به یکدیگر نیاز خواهیم داشت
به شرطی که همدیگر را تا حد نابودی نتراشیده باشیم …
تنــهــایــی ایــن نــیــســت کــه هــیــچـکس اطـرافـت نـباشه
ایـن نـیست کـه با کسی دوســت نـباشی
این نــیست که آدمی گـوشــه گـیـر باشی
ایـن نیست که کسی باهـات حـرف نـزنـه
ایـن نـیـست کـه هیچوقت نـتـونی خوشـحـال باشی
این نـیسـت که کـسـی دوسـتـت نداشته باشه
تـنـهـایی یـه حـس درونیه
تنهایی یـعـنـی نمیتونی رو آدمای اطرافت حساب باز کنی…
🌺 دوست داشتنِ خدا ڪه
شرایط ندارد ...
چه ڪسی گفته ڪه خدا فقط
خدایِ ڪسانیست ڪه نمازشان
اول وقت است وخمس و زڪاتشان
سر موقع ؟!
من خدایی در خلوتِ شبانه ام دارم
ڪه خدای تمام آدم هاییست ڪه باورش دارند و حتی ... خدای ڪسانی ڪه
باورش ندارند ... !
آن قدر مهربان است ڪه هربار با او
حرف می زنم ، حالم را خوبِ خوب
می ڪند ...
من حتی عطر حضورِ خالصانه اش را
هر روز ڪنار خودم حس میڪنم.
من از آن آدم های خوبی ڪه شما
می گویید نیستم ...
گاهی نمازم قضا میشود ،
گاهی روزه هایم را نمی گیرم ...
من حتی به موسیقی علاقه ی زیادی
دارم و احساس میڪنم خدا هم با
این علاقه ای ڪه حالم را خوب
میڪند هیچ مشڪلی ندارد ...
من زیاد اهل مسجد و اجتماعات
مذهبی هم نیستم ...
اما ...
به خاطر ندارم دلی شڪسته باشم ...
اگر ناخواسته ڪسی را برنجانم ،
شبها خوابم نمی برد تا از دلش
در بیاورم ...
حق ڪسی را نخورده و نمیخورم.
با همه مهربانم ...
از غرور و خودبزرگ بینی بیزارم ...
من عاشقِ خدا هستم و این هیچ شرایطی نمیخواهد ...
پشتِ من به خدایی گرم است ڪه
ثانیه ای به حال خود رهایم نمیڪند.
این از مرامِ خداییِ اوست ؛
عاشقش ڪه باشی ،
شبیهِ پدری مهربان و دلسوز ،
هوایِ بی ڪسی ات را دارد ...
حواستان باشد !
خدا عاشقانِ زیادی دارد ،
اما هیچ ڪس نمی داند ڪه خدا
عاشقِ ڪدامشان است ...
لطفاً در قضاوت ڪردنتان ڪمی
درنگ ڪنید ،
شاید ڪسی ڪه امروز دلش را
طبق ملاڪهایِ خودتان و به نامِ
آیینِ الهی شڪستید ؛
محبوبِ بی ریایِ خدا باشد ...
ڪسی چه می داند.
🔴 کوسه و اختاپوس زندگی :
✅ اختاپوس تنهایی در اقیانوس زندگی میکرد. روزی کوسه ای به او نزدیک میشه و میگه: دوست داری با هم دوست شیم؟
✅ اختاپوس خوشحال میشه که قراره دوستی داشته باشه و میگه باشه.
✅ کوسه میگه اما یه شرط دارم.
✅ اختاپوس میگه: چی؟
✅ کوسه میگه: که یکی از بازوهاتو بدی بخورم.
✅ اختاپوس به بازوهاش نگاه میکنه و میگه من که بازو زیاد دارم خب ایرادی نداره، یکیش مال تو.
✅ کوسه بازوی اختاپوس رو خورد و دوستی اونها شروع میشه.اونها خیلی با هم شاد بودن.با سرعت شنا میکردن و خاطره میساختن با هم.به هر دوشون خیلی خوش میگذشت و اختاپوس خیلی خوشحال بود. اما هر وقت که کوسه گرسنه میشد، از اختاپوس میخواست یک بازوی دیگه بهش بده و اختاپوس برای دوستیشون این کار رو میکرد.
✅ تا اینکه یک شب، دیگه بازویی برای اختاپوس باقی نمونده بود و کوسه بهش گفت من گرسنه ام.
✅ اختاپوس گفت اما بازویی نیست. کوسه گفت حالا همه ی خودتو میخوام. و اختاپوس خورده شد!! بعد از اینکه کوسه گرسنگیش رفع شد، یاد خاطراتش با اختاپوس افتاد و دلش تنگ شد. خیلی خیلی دلش تنگ شد، اون یه دوست واقعی بود. کوسه غمگین شد و رفت تا یک دوست دیگه پیدا کنه.
🔴 ما هم بعضی وقتا تو رابطه هامون همین کارو میکنیم. فقط برای اینکه احساس کنیم کسی دوسمون داره. فقط برای اینکه دوست داشتنی دیده شیم. کوسه هایی وارد میشن و اروم اروم قسمت هایی از ادمِ دوست داشتنی درونمون رو سرکوب میکنیم، قطع میکنیم و نمیبینیمش که چه دردی میکشه، فقط برای اینکه همون تصویری بشیم که طرف تو رابطه از ما میخواد و این درد داره. دردناکه. اما باز هم ادامه میدیم تا جایی که دیگه هیچ احساس خوب و دوست داشتنی نسبت به درونمون نداریم.
✅ اینجاست که خسته میشیم و احتمالا کوسه میره سراغ طعمه جدیدش و ما میمونیم و این تفکر که دیگه قرار نیست رابطه ی صمیمی و درستی با دیگری داشته باشیم.
✅ این داستان پایان تلخ تر دیگه ای هم میتونه داشته باشه، اینکه طرفی که سالها آزار داده، برمیگرده و میگه: دلم برات تنگ شده!! .
🔴 به گذشتها که نگاه کنیم، کوسه هایی از خاطراتمون سرک میکشن و میگن: " سلام " برگردم؟
از پيج دکتر مجد . روانپزشک
.
بهم زنگ زد و گفت هرجا که هستی باش تا من بهت برسم.
صبر کردم تا بیاد
صورتش رنگ و رو رفته و مریض حال به نظر میومد...
همین که دست داد بهم شروع کرد به زمین و زمان شکایت کردن، از زندگیش گفت.
از مشکلاتش با پدر و مادرش
از مشکلاتش با کسی که خیلی دوستش داشت.
بین حرفاش به این فکر میکردم که خب این ها که چیزی نیست من خیلی بیشتر از این ها غم و غصه دارم و به روم نمیارم.
گذاشتم حرفاش تموم بشه و تا جایی که تونستم آرومش کردم و از هم خداحافظی کردیم.
برگشتم خونه و کمی غذا برای خودم گرم کردم...
پلکام سنگین شده بود
دراز کشیدم و سرم رو گذاشتم قسمتِ خنکِ بالشتم.
به چند دقیقه نرسید که خوابم برد...
خواب دیدم تمام مشکلات مریم برای من شده.
حالا اینبار خودم رو به جای مریم میدیدم و اون مشکلات و گلایه ها از زبون من بود.
طاقت نیوردم و از خواب پریدم
خدا رو شکر کردم که همش یه خواب بود
اما همه ی اون روز برام یک درس بود.
من نمیتونم قضاوت کنم کسی مشکلش از من بیشتره یا کم تر چون نیستم و نمیبینم سختی هاش رو...
من نمیتونم جای آدم های دیگه باشم
چون ظرفیت من با یک آدم دیگه زمین تا آسمون فرق میکنه.
شاید مادرم درست میگه که خدا به اندازه ی ظرفیت آدم ها تو دلش غم میذاره.
#پانیذ_اینروزها