سال نو پیشاپیش مبارک

دلم نیامد این‌ها را نگویم و سال را تمام کنم.
می‌دانی بحث سال و ماه و روز نیست، بحث زندگی است. اینکه هر چقدر پیش می‌رود غافلگیرترت می کند. بحث هیچ است و همه چیز، اصلا بحثی نیست؛چون هیچ چیز مطلق نیست.
" هرگز " و " ابدا " و " باید " حرف مفت است. حرف حرفِ " احتمال " است و " شاید ".
شاید که بلوغ همین باشد، اینکه بدانی سهم تو از تقویم همین لحظه حال است و  اصرار به قطعیت در این زندگی حماقت محض.
حالا می توانم برایت آرزوی‌های پیچیده‌تری داشته باشم. مثلا اینکه هر جا لازم شد خودت خودت را از بندِ تعلق آزاد کنی، که خود آزار نباشی، که هر بار امیدت را گم کردی بلد باشی دوباره پیدایش کنی؛ جوری که کم‌ترین زمان را فدای نابلدی کنی.
می‌دانی بحث یک تقویمِ نو تر نیست، بحث یک نگاه متفاوت‌تر است.
برایت آرزو می‌کنم بالاخره با پوست و خون‌ات عجین شود که در این زندگیِ عجیب و بخیل ‌هیچ کس جز خودت به فریادت نمی‌رسد. این لعنتی را ممکن کن " به خودت بیشتر از هر کس و هر چیز بِرِس ".
امیدوارم بعد از این همه سال، بعد پیام‌ تبریک و آرزوهای رنگی و تصمیمات قلمبه سلمبه‌ای که از نیمه راه فراموش‌ات شده، فهمیده باشی که یکِ یکِ امسال قرار نیست انفجار عظیمی رخ دهد؛ تو به تقویم نو سلام می‌کنی و به مسیر ناشناخته زندگی ادامه می‌دهی. تنها فرقش کوله‌ای‌ست هر سال سنگین‌تر از سال قبل؛ پُر از تجربه‌هایی که شکل بهبود یافته‌ی زخم هاست.
شاید در تنگناهای این مسیر تنها چیزی که به کارَت بیاید این باشد که به کوله‌ات سر بزنی و در هر قدم تاکید کنی " ادامه دادن کارِ زنده‌هاست "، رویا ببافی و همزمان توقع‌ات را از خودت و آسمان بالای سرت و زمین زیر پای‌ات در منطقی‌ترین سطحِ ممکن نگه داری.
به معنای کاملِ این جمله" مراقبت کن از خودَت "

 

خودتو دوس داشته باش

در بازی زندگی
یاد می گیری
اعتماد به حرفهای قشنگ بدون پشتوانه
مثل آویختن به طنابی پوسیده ست 
یاد می گیری
نزدیک ترین ها به تو گاهی می توانند دورترین باشند 
که باید آنقدر از خودت برای روز مبادا پس انداز داشته باشی 
بتوانی یک روزی تمامت را بغل کنی و راه بیفتی و بروی و در جایی که شنیده و فهمیده نمی شوی نمانی 
یاد می گیری
دیوار خوب ست 
سایه درخت مطلوب ست
اما هیچ تکیه گاهی ابدی نیست 
یاد می گیری 
بره نباشی که گرگ می شوند به جانت 
که چگونه چینی احساست را بند بزنی و 
خیاط خوبی شوی برای دلت 
امید را هر شب به جا رختی تردید بیاویزی و 
صبح به تن کنی 
تا نشکنی و برای خودت بمانی 
یاد می گیری 
کم کم خودت را دوست داشته باشی 
که سرمایه گرانبهای هر آدمی
تنها خودش هست... #لیلا_هژیر

 

دلم گرفته

گاهی وقتا تنهایی اونقدر بهت فشار میاره که دوس داری فقط یکی باشه. که حالتو بفهمه که حال دلتو خوب کنه.
گاهی بدبختی و بیچارگی و...... چنان لای منگنه میزارنت که نمیدونی واسه خلاصی ازشون باید چیکار کنی.
گاهی وقتا که حال دلت خوب نیس مث الان، خودت هم میمونی که با چی حال دلت میزون میشه.
چی یه خنده از ته دل رو لبت میاره!
چی سر ذوق میارتت!
حس میکنم به جایی رسیدم که چیزی حال دلمو خوب نمیکنه

خودم تولدت مبارک

خودم، سلام.خودم، تولدت مبارک. الان یک دغدغه اساسی وجود مرا فرا گرفته است،  اینکه هدیه تولد برای خودم چی بخرم. یک هدیه ای که واقعاً خودم را سوپرایز کند، به دلش بنشیند و مرا هزار تا بوس کند. تولدم مبارک جمله راحتی است اما تبریک تولد به خودم سخت ترین کارها است، چون نه می شود او را سوپرایز کنم و نه می شود موقع اهدای کادوی تولد پیشانی یا گونه اش را ببوسم. اما این ها دلیل نمی شود که تولد خودم را تبریک نگویم، با خودم خلوت نکنم. یک آهنگ شاد تولدت مبارک برای خودم پخش می کنم و ریزه ریزه دور اتاق می چرخم! اما آن سوپرایز تولد چیز دیگری است. روز تولد یعنی یک سال دیگر گذشت. من یک سال بزرگتر شدم. یک سالی که نمی دانم در آن واقعاً توانستم " بزرگ" شوم یا نه؟ توانستم همانی باشم که دوست دارم باشم یا نه؟شاید آنطور که می خواستم باشم نبودم ولی به چشم برهم زدنی بزرگتر شدم.
شاید اگر یک دفعه صبح تولدم بیدار شوم و ببینم که قدرت این را پیدا کرده ام که برای همیشه روی پای خودم بایستم و بتوانم در روز تولدم یک سال بزرگتر شدن و عاقل شدن را در وجودم احساس کنم، آن روز واقعا سوپرایز شوم.
خودم، تولدت مبارک.