شادی

ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﺭﺍ  ﺭﻭﯼ ﻓﺮﮐﺎﻧﺲ ﺷﺎﺩﯼ ﺗﻨﻈﯿﻢ ﮐﻨﯿﺪ

ﺗﺎ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﻨﯿﺪ

ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯿﺪ ﺩﺭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ

ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯿﺪ

ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﯾﺪ …

ﺍﮔﺮ ﺻﺪﺍﻗﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯿﺪ، ﺭﺍﺳﺘﮕﻮ ﺑﺎﺷﯿﺪ 

ﺍﮔﺮ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯿﺪ

ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ …

ﺩﻧﯿﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺟﺰ ﭘﮋﻭﺍﮎ ﻧﯿﺴﺖ

این نیز بگذرد.

یادت باشه مشکلات هم مثل همه چیز تارخ انقضاء دارن.

پس هروقت عرصه بهت تنگ شد این جمله رو با خودت تکرار کن

" این نیز بگذرد."

تو حق منی رفیق

یه جایی از زندگی هست که فقط یه رفیق میتونه کنار آدم بمونه ،همونجایی که بداخلاقی و پرخاشگری همرو ازت دور میکنه و بیحوصلگی مهمون ذهن پرآشوبت میشه ،همونجایی که خودتم از خودت خسته میشی و با ترس بهش میگی اگه توام از پیشم بری من دیگه تمومم و با خنده بغلت میکنه و بهت اطمینان میده که هست، همونجایی که با بی میلی داری به حرف کسایی که ازشون دل خوشی نداری گوش میدی دستتو میکشه و به یه بهونه ای میبرتت که ازشون دور باشی و وقتی بهش میگی مرسی که نجاتم دادی لبخند میزنه و میگه خنگ خودمی تو...
آره فقط یه رفیق که میتونه بفهمه چند وقته حالت عوض شده و ازت بپرسه چرا و با اینکه پراکنده و پاره پوره براش توضیح میدی بگه همچین حسی رو تجربه کرده و دلتو اووووونقدر گرم کنه که حس کنی خورشید رو کنار خودت داری... فقط یه رفیق که میگه چون درکت میکنم هر چقدر دوست داری غر بزن ،کله پوک باش،گریه کن و نترس من کنارت هستم.... یه رفیقه که با دیدن منوی گرون فلان رستوران میتونی بهش چشم غره بری و بگی پول ندارم و دوتایی کلی بخندید.... یا اون روزایی که حالت خوش نیست و نمیتونی جواب کسیو بدی فقط یه رفیق میتونه وایسه و جلوی دیگران ازت دفاع کنه
این رفیق مثل کف دست میشناستت،میدونه شبا تا کی بیداری روزا تا کی خواب....
میدونه رژ لبای روشن دوست نداری و فلان کرم به پوستت نمیسازه ،
تو جمع باهات رمزی حرف میزنه و یهو دوتایی میزنید زیر خنده...
میزاره تیکه بزرگ ساندویچ مال تو باشه،برات گل سرخ میخره،خواهر صدات میکنه میدونه از غذا ها مثلا کباب چی رو بیشتر دوست داری،به فلان خواستگارت چرا جواب منفی دادی، و تار سفید جلوی موهات نشونه کدوم غمته...
من میگم این حق تموم آدماس که یه رفیق خوب داشته باشن،یکی که بتونن کنارش خودشون باشن.
اونایی که ندارن باید حقشونو از دنیا بگیرن
تو حق منی رفیق ،میدونی؟!
حق منی !!

مواظب باشین

یه گل کاکتوس قشنگ تو خونه ام داشتم، اوایل بهش میرسیدم، قشنگ بود و جون دار، کم کم فهمیدم با همه بوته هام فرق داره، خیلی قوی بود، صبور بود، اگه چند روز بهش نور و آب نمیدادم هیچ تغییری نمیکرد

منم واسه همین خیلی حواسم بهش نبود به خیال اینکه خیلی قویه و چیزیش نمیشه!
هر گلی که خراب میشد میگفتم کاکتوسه چقدر خوبه هیچیش نمیشه اما بازم بهش رسیدگی نمیکردم

تا اینکه یه روز که رفتم سراغش دیدم خیلی وقته که خشک شده، ریشه اش از بین رفته بود و فقط ساقه هاش ظاهرشو حفظ کرده بود، قوی ترین گلم رو از دست دادم چون فکر کردم قویه و مقاوم

مواظب قوی ترین های زندگی هامون باشیم.
ما از بین رفتنشونو نمیفهمیم چون همیشه یه ظاهر خوب دارند، همیشه حامی اند، پشتمون بهشون گرمه

+ اما بهشون رسیدگی نمیکنیم، تا اینکه یه روز میفهمی قوی ها هم از بین میرن !

قاسم زندگی دیگران شوید

📬‍ قدیم‌ها یک کارگر عرب داشتم
که خیلی می‌فهمید.
اسمش قاسم بود.‌
از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری.
اول‌ها ملات سیمان درست می‌کرد
و می‌برد وردست اوستا
تا دیوار مستراح و حمام را عَلم کنند.
جنم داشت.
بعد از چهار ماه شد همه‌کارهٔ کارگاه:
حضور و غیاب کارگرها،
کنترل انبار، سفارش خرید.
همه چیز.

قشنگ حرف می‌زد.
دایرهٔ لغات وسیعی داشت.
تن صدایش هم خوب بود،
شبیه آلن دلون.
اما مهم‌ترین خاصیتش همان بود که گفتم:
قشنگ حرف می‌زد.

یک بار کارگر مُقّنیِ قوچانی‌مان
رفت توی یک چاه شش‌متری
که خودش کنده بود.
بعد خاک آوار شد روی سرش.

قاسم هم پرید به رئیس کارگاه خبر داد. . رئیس کارگاه رنگش شد مثل پنیر لیقوان.
حتی یادش رفت زنگ بزند آتش‌نشانی.
قاسم موبایل رئیس کارگاه را
از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد.
گفت که: «کارگرمان مانده زیر آوار.»
خیلی خوب و خلاصه گفت.
تهش هم گفت: «مقنی‌مان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیم‌هایش به هیچ جا بند نیست.»

بعد قاسم رفت سر چاه
تا کمک کند برای پس‌زدن خاک‌ها.
خاک که نبود! گِل رس بود
و برف یخ‌زدهٔ چهار روز مانده.

تا آتش‌نشانی برسد،
رسیده بودند به سر مقنی.
دقیقاً زیر چانه‌اش.
هنوز زنده بود.

اورژانس‌چی آمد
و یک ماسک اکسیژن زد روی دک‌وپوزش. آتش‌نشان‌ها گفتند چهار ساعت طول می‌کشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون.
چهار ساعت برای چاهی که
مقنی دوساعته و یک‌نفره کنده بودش!

بعد هم شروع کردند.
همه‌چیز فراهم بود:
آتش‌نشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رئیس‌کارگاه هم بود.

فقط امید نبود.
مقنی سردش بود و ناامید.

قاسم رفت روی برف‌ها کنارش خوابید
و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی
برایش حرف زد.
حرف که نمی‌زد!
لاکردار داشت برایش نقاشی می‌کرد.
می‌خواست آسمان ابریِ زمستانِ
دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند.
می‌خواست امید بدهد.
همه می‌دانستند خاک رس
و برف چهارروزه چقدر سرد است.
مخصوصاً اگر قرار باشد
چهار ساعت لای آن باشی.
دو تا دختر فسقلی هم
توی قوچان داشته باشی، بی‌شناسنامه.

اما قاسم کارش را خوب بلد بود.
خوب می‌دانست کلمات
منبع لایتناهی انرژی و امیدند،
اگر درست مصرف‌شان کند.

چهار ساعت تمام ماند کنار مقنی
و ریزریز دنیای خاکستری و واقعیِ
دوروبرش را برایش رنگ کرد:
آبی، سبز، قرمز.

امید را گاماس‌گاماس تزریق کرد زیر پوستش.
چهار ساعت تمام.
مقنی زنده ماند.
بیشتر هم به‌همت قاسم زنده ماند.

آدم‌ها همه توی زندگی
یک قاسم می‌خواهند برای خودشان.
زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست.
فقط این وسط یکی باید باشد که
به‌دروغ هم که شده، رنگ بپاشد روی این‌همه ابر خاکستری.

رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی
فقط کلمات هستند.
کلمات را قبل از انقضا،
درست مصرف کنید.
قاسمِ زندگی‌تان را پیدا کنید.

... [قاسم زندگیِ دیگران شوید.]

به خودت قول بده

به خودت قول بده:

همیشه اون آدم خوبه رابطه نباشی.وقتی اینو یاد گفتی ،خیلیارو از دست میدی؛ چون نمیتونن بپذیرن اهمیتشون رسیده به قعر جدول، سختشونه ببینن حالت برای خودت مهم شده و دیگه مثل قدیما نیستی که یه گوشه وایسی و با همه چیشون بسازی. همیشه که خوب باشی؛ توقعاتشون میره بالا،انتظار ندارن بد بشی تا ازت سوءاستفاده کنن و بعدم که نوبت خودت شد بی تفاوت تماشات کنن!

یه بار واسه همیشه از محبتایی که به جای آروم شدن هارشون کرد دست بردار، بذار اونام طعم ناراحتیو بچشن. باور کن هیچی مهم تر از آرامش و لبخندای از ته دل نیست. شاید واژه ی پیری رو اشتباه برامون معنی کردن، دلیل پیر شدن میتونه همون راضی نگه داشتن همه باشه.

محکم جلوشون وایسا و بگو: "حالا که فهمیدی دوست دارم، دلیل نمیشه که مدام خواسته های نابجات رو سرم فریاد بزنی و منم لبخندزنان هی حق رو بهت بدم".

اولویت های اول زندگیت، خودت باش تا موقع سختی ها بدونی یکیو داری و اونم "خودتی".

اینجوری؛ چشمات کمتر خیسه؛ روزاتم از شبات تاریک تر نمیشه.