پازل خدا

من تکه ای از پازل خداوندم
بی هدف آفریده نشده ام که بی هدف زندگی کنم
میدانم آفریدگاری دارم که همیشه بوده
همیشه هست
رهایم نمی کند
تنهایم نمی گذارد
من قطعه ای از زندگانیم
تکه ای از پازل هستی
خدایم مرا آفریده تا آینه ی او شوم
آفریده تا جان ببخشم
امید دهم
نفس داده تا نفس دهم
من تکه ای از پازل زندگی هستم
اگرخود را گم کنم همه چیز وهمه کس ناقص می مانند

آرامش

یه وقتایی آدم نیاز داره فارغ از تموم دنیا ؛

بار و بندیلش رو ببنده بزنه به دل کوه و جنگل!

آتیش روشن کنه، املت و چایِ ذغالی بزنه بر بدن..

زل بزنه به آسمون به صدای شرشر آب رودخونه گوش کنه

و هوایِ تازه رو بده به ریه هاش....

یه وقتایی آدم نیاز داره به ساده ترین شکلِ ممکن....

آرامش به خودش تزریق کنه!

پر و بال

دوست دارم که خودم پشت خودم باشم و بس

به تن هیچ عقابی؛ پر و بالی ندهم....

احتیاط

من نميگم احتياط كردن تو زندگي چيز بديه
من فقط ميگم احتياط بيش از حد باعث ميشه نتوني بري جلو! تورو همونجايي كه هستي نگه ميداره
انگار كه به پات چسب زدن و نميتوني حتي يك قدم برداري

من ميگم تو زندگي يك چيزايي هست كه ارزش نترسيدن رو داره
ارزش اينكه بدون خبر داشتن از عاقبتش دل رو به دريا بزني داره
بعضي چيزا تو زندگي ارزش ريسك رو داره
زندگي تشكيل شده از هيچي يا همه چي
چيزي اين وسط وجود نداره تو يا فوق العاده اي يا هيچي نيستي

يا ريسك ميكني و تبديل ميشي به اون آدمي كه بخاطرش دنيا اومدي يا يك گوشه مي ايستي و تنها شانس زندگي كردن روي كره زمين رو از دست ميدي

من ميفهمم،ترسيدن رو ميفهمم…خودم تجربش كردم
ترديد رو ميفهمم،سراغ منم اومده
اما يك روز يك چيزي از اعماقِ روحت،از اعماقِ قلبت فرياد ميزنه كه چه چيزي رو واقعا ميخواي…از تهِ تهِ دلت
و اون هرچيزي كه باشه ارزش ريسك كردن رو داره

و بدون تو بعد از شنيدن حرفاي من دوتا راه داري
!يا فوق العاده باشي يا هیچی

تخلیه

دیدی هنوز یک ماه تا تخلیه وقت داری،
مدام از بنگاه املاک آدم می‌فرستند؟
دیدی مجبوری در را باز کنی تا بیایند ببینند می‌شود جای تو را پر کنند يا نه؟
دیدی به همه جا سرک می‌کشند؟
حتی اتاقی که عطر آغوش هنوز از آن جا نرفته؟

تو که دیدی چقدر سخت است
خب کمی مدارا کن
این‌قدر با این و آن قرار نگذار
شاید خواستم و توانم بود که باز
خودم به دلت بنشینم...


👤 رسول ادهمی

رفتن

من ميروم ...
و ڪليد اين خانه ى دلگير را ،
زير هيچ گلدانى نخواهم گذاشت !

دلتنگ ڪه شدى ،
آمدى نبودم ،
نگرد !
باران هرگز شبيه آنچه بود ،
به آسمان بر نميگردد...

#معصومه_صابر

دوردست

باید خودم را ببرم قدم بزند،

کمی فکر کند،دستهایِ خسته و ناتوانش را کنج جیبهایِ گرم بپوشاند،

نفسهای عمیق و پشتِ همش،

نگاه کردن های ِ به دور دستش،

کمی با او حرف خواهم زد، بلکه عاقلانه تصمیم بگیرد،

در این روزگار وانفسا،

باید بگویم بی خود و بی جهت این عاشقانه های زرد و پوشالی را جدی گرفته است،

کسی برایش دلتنگ که هیچ گرفتار هم نمیشود،

باید ببرمش گوشه ای یقه اش را بگیرم ، و با زور بفهمانم

که چرا این همه دلتنگی نثار قلبی میکند که هیچ جا و زمانی نصیبش نمیشود،

شاید سالها باید خودم را تنگ در آغوش بگیرم.....

شاید که باید......

#فرگل_مشتاقی

معجزه

بعضی ها آمده اند
که معجزه یِ زندگیِ آدم باشند ...
می آیند که وسطِ بدبختی های روزمره ات
برای لحظاتی هم که شده ، پَرت شوی وسطِ خوشبختی ...
می آیند که حتی وقتی از دردهایت برایشان حرف میزنی ، از اینکه او را داری که اینطور دو جفت گوش شده برای شنیدنِ حرف هایت ، کِیف کنی
و یکهو دردهایت فراموشت شوند ...
اصلا بعضی ها آنقدر با خودشان معجزه می آورند که اگر یک روز نباشند ، همین نبودنشان می شود بزرگ ترین دردِ زندگی ...

#آنا_جمشیدی

 

خودتو دوست داشته باش

خودت را دوست داشته باش
وسیع باش...
دلتنگ که شدی...
منتظر نباش کسی دل گرفته ات را باز کند..
بلند شو و قدمی بزن..
کسی را شاد کن..
دلت خود به خود باز می‌شود...
قوی باش...
پیش از آنکه کسی را دوست داشته باشی
خودت را دوست داشته باش
تا همچنان باشی
در لحظه هایی که کسی برای تو نیست..
صبور باش...
زمان خیلی چیزها را حل خواهد کرد
گاهی مساله های به ظاهر بزرگ و پیچیده توانایی و هوش زیادی نمی خواهد
کمی زمان می‌خواهد تا آرام تر شوی و مساله را کوچک تر و ساده تر ببینی
و عاشق باش
براي آنکه دوستش داری دعا کن
بدون آنکه دلیلی برای دوست داشتن بیابی
ببین چه احساس رضایتی پیدا خواهی کرد
و به قول دوست عزیزی
خداوند قادرترین کارگردانیست که با رسیدن
سپیده دم می گوید:
نور، صدا، حرکت.
او زیباترین فیلم هستی را کلید میزند و من بهترین نقش را برایت آرزو دارم...

قدر

به ساعت نگاه کردم.
شش و بیست دقیقه صبح بود.
دوباره خوابیدم. بعد پاشدم. به ساعت نگاه کردم.
شش و بیست دقیقه صبح بود.
فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه. حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام.
خوابیدم.
وقتی پاشدم. هوا روشن بود ولی ساعت باز هم شش و بیست دقیقه صبح بود.
سراسیمه پا شدم. باورم نمی شد که ساعت مرده باشد. به این کارها عادت نداشت. من هم توقع نداشتم.
آدم ها هم مثل ساعت ها هستند.
بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت. مرتب، همیشگی.
آنقدر صبور دورت می چرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی.
بودنشان برایت بی اهمیت می شود. همینطور بی ادعا می چرخند. بی آنکه بگویند باطری شان دارد تمام می شود.
بعد یکهو روشنی روز خبر می دهد که او دیگر نیست.

قدر این آدم ها را باید بدانیم،
قبل از شش و بیست دقیقه ...